گریه های امپراتور

5 جولای 2014

بعضی چیزها  اگر چه از لحاظ مادی ارزشی ندارند اما برای صاحبان آن چیزها قدرت می آورند. قدرتی نامرئی ،نمادین و گاهی کاذب.

مثالش کلکسیون کلکسیونرها، که در طی سال ها جمع آوری شده یا نسب اشرافی یک خانواده ی اصیل یا ثبت یک رکورد جهانی در گینس!

مرد در طی بیش از پانزده سال حضورش در مدرسه، همه ی اطلاعات و اسنادی که به کارش مربوط می شد را  با نظمی بی نظیربایگانی کرده بود.

بایگانی منظم مرد قدرتی نامرئی، نمادین و گاهی کاذب به او بخشیده بود. در عرض 10 دقیقه  و فقط با  استفاده از تلفن و رایانه می توانست:

صفر تا صد یک اردوی چند روزه  – از بلیت قطار تا رزرو زمین فوتسال – را هماهنگ کند؛

خریدهای ریز و درشت مدرسه – از کلاه و چفیه تا میز و تخته سیاه – را انجام دهد؛

یا همه ی محتوای یک مراسم مدرسه – از سخنران و مجری تا کلیپ و مقاله – را تامین نماید.

کارتون موزی

چند روز پیش مرد رفت و امپراتوری بایگانی خود را در چند کارتون موزی و یک هارد یک ترابایتی با خود برد.

حالا من مانده ام و میراث یک امپراتوری ویران…

معلمانه-متاهلانه

12 می 2014

معلم باید متاهل باشد!!!

معلمانه-7

25 ژانویه 2014

دانش آموز هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت نباید برق چشم های معلمش را ببیند…

آدم به آرزو زنده اس…

20 ژانویه 2014

 معلمِ شهید

معلم شهید

سوتی بزرگ!

1 جولای 2013

معلم باید قبل از هر کلاس حداقل یک بار محتوای ارائه ی خود را چک کند.
معلم باید قبل از هر کلاس حداقل یک بار محتوای ارائه ی خود را چک کند.
معلم باید قبل از هر کلاس حداقل یک بار محتوای ارائه ی خود را چک کند.
معلم باید قبل از هر کلاس حداقل یک بار محتوای ارائه ی خود را چک کند.

این درس را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد…

به تماشای تماشا…

2 می 2013

گاهی، وقت دیدن فوتبال، خودم را می گذاشتم جای سربازان کنار زمین.

کل زمان بازی را باید پشت به فوتبال و رو به تماشاگران بایستی

هر چقدر هم تماشاگران آه و هورا بکشند،

 هر چقدر هم که بازی پشت سرت دیدنی و جذاب باشد

هر اتفاقی که توی زمین بیفتد، به تو ربطی ندارد!

فکر می کردم، اعصاب خرد کن ترین شغل دنیا شاید همین باشد.

تماشاگران بازی را تماشا می کنند و تو تماشاگرانِ بازی را.

Stewards

حالا که گاهی جامعه شناسی…

حالا که  گاهی معلمی…

حالا که گاهی…

می فهمم خیلی هم اعصاب خرد کن نیست!

 

 

معلمانه-6

9 نوامبر 2012

همین طور که حرف می زنم،
نشانه می گیرم و گچ را از دور پرت می کنم که بیفتد داخل جا گچی
ضایع می شوم!

می خندد و می گوید: معلومه هنوز معلم خوبی نشدین!

هنوز یک گچ دیگر دستم مانده
برمی گردم و می روم سمتش ،
همین جور که نگاهش می کنم،
پشت به تخته
گچ را پرتاب می کنم…

دهانش باز مانده
توی دلم می گویم: حالا معلم خوبی شدم؟!

معلمانه-5

29 سپتامبر 2012

قرار است روش های جستجو در گوگل را برای بچه های سوم بگویم.
از قضا کلاسمان می افتد وسط تحریم گوگل و یوتیوب…
برای بچه ها با “اکل میته” و “عسر و حرج” و … توجیه می کنیم که مجبوریم در این شرایط از گوگل استفاده کنیم!
الان خدا را شکر می کنم که کلاسمان قبل از فیلترینگ گوگل تشکیل شد وگرنه برای توجیه فیلتر شکن از کجا حکم شرعی پیدا می کردیم؟!

معلمانه-4

25 سپتامبر 2012

هو الاول

اول مهر 91
اول جلسه ی کلاس رایانه
اول دبیرستان
اول تجربه ی رسمی معلمی

از معلم هایم شنیده بودم جلسه ی اول کلاس خیلی مهم است.
باید جدی شروع کرد و سفت گرفت تا بعدها به اندازه ی جنبه ی بچه ها بشود کلاس را شل تر کرد…

همان اول لیست کلاسی را دستم می گیرم و شروع می کنم به خواندن اسم بچه ها.
با لهجه و به سبک گزارشگران عربی فوتبال!
سید، مصطفی، احمدی، تیمور،لویی
حسام الدین، اژدری
امیر، حسام، بهمنی

سید، عرفان، میر، عارفین. میر عارفین. میرعارفیـــــــن. میر عارفیـــــــن. گـــــــــل!!!
می خندند و کف می زنند…

تا آخر کلاس چیزی برای سفت گرفتن نمانده!

معلمانه-3

19 سپتامبر 2012

جلسه اول
پایم را که داخل کلاس می گذارم
به خیال خودش پته ام را می ریزد روی آب
فارغ التحصیل کجا هستم،چه رشته ای می خوانم، کجا و چی درس می دهم و …
چشمان متعجب و خیره ی بچه ها را رها می کند و به من زل می زند تا برق غافلگیری و استرس را در چشمانم ببیند.
لبخندی می زنم و بی تفاوت کلاس را شروع می کنم.

هر جلسه سعی می کند اطلاعات بیشتری به دست بیاورد. آدرس وبلاگ، دوره چندم مدرسه، دوستان و آشنایان، کتاب ها و فیلم های مورد علاقه…
با خودش فکر می کند به مدد اینترنت و وبلاگ و پروفایل خوب مرا شناخته…
یاد روزهایی می افتم که آرزو داشتیم بفهمیم نام کوچک معلممان چبست
یاد روزهایی که در به در دنبال هویت واقعی “سلمان عبداللهی” می گشتیم
یاد روزهای ارضای شهوت ما ایرانی ها… اطلاعاتی بازی
یاد روزهای پژو 405 مشکی شیشه دودی، قرارهای برج های نیمه ساخته و پارک کنار مهد کودک
یاد روزهایی که راز نهفته دنبال گوشی برای شنیدن می گشت
یاد روزهای سید، سید، حاجی… سلسله ی مسلسل
کجایی سید… کجایی سلمان…

RSS