تهران، شهر ارواح

19 سپتامبر 2011

                          هو الحلیم

نقطه ی مقابل عشق، نفرت نیست؛ بی اعتنایی ست

نمی دانم این حرف را چه کسی و برای چه زده. هر چه که باشد، حرفش مناسب حال و هوای این روزهاست…

ً

هر بار که از جهادی، جنوب، مشهد – یا اصلن هر جا! – به تهران برمی گشتم؛

همین که قدم به خیابان های شهر می گذاشتم و هوای آلوده اش را نفس می کشیدم؛

حالم از تهران – شهر اخلاق –  به هم می خورد.

تا چند روز و چند هفته از خیابان ها، برج ها و آسمان خراش ها، از ترافیک ماشین ها، از موش ها و گربه ها و سگ ها، از  ویترین مغازه ها -و از همه مهم تر-  از  آدم های پایتخت متنفّر بودم.

ً

این بار اما، تهران برایم شبیه شهر ارواح شده.  همه چیز تهران در هاله ای از بی اهمیتی فرو رفته. نه روسری های روی شانه ها، نه تیتر روزنامه ها، نه موش و گربه ها، نه ویترین مغازه ها و نه آدم های شهر… هیچ کدام توجهم را جلب نمی کند.

دلم تنگ جاده های بی انتهای نهبندان است…

ً

جاده های بی انتهای نهبندان

جاده های گِرد فرار!

21 آگوست 2011

همه ی سال را فرار می کنم
تا برسم به این شب ها و اسم هفتصد و پانزدهمت:
” یا مدرک الهاربین”
و خیالم راحت شود که هر چقدر از تو فرار کنم، باز هم می آیی سراغم!

انگار جاده های فرار از تو گِرد است! همان قدر از تو دور می شوم که به تو نزدیک… ” یا اول و یا آخر”

انگار  در تک تک لحظات فرار بین دستان قدرت تو ایستاده ام…

“کأنّی بنفسی واقفة بین یدیک…”

روز جهانی شک!

2 آگوست 2011

هو الکریم

این سال ها،

یوم الشک که  از راه می رسد

شک می کنم!

شک می کنم که بالاخره این ماه رمضان آدم می شوم یا نه؟

شک می کنم که صاحب خانه، این بار هم سر سفره ی مهمانیش راهم می دهد؟

که در ماه زندانی شدن شیاطین، حریف شیطان نفسم می شوم؟

که توبه ی شب قدر امسال را هم می شکنم؟ که اصلاً توفیق توبه پیدا می کنم؟

که باز هم  بدبخت می شوم؟ (مگر نه این که پیامبر (ص)  فرمود: بدبخت كسى است ، كه در اين ماه بزرگ از آمرزش خداوند محروم ماند.)

به من باشد، یوم الشک را روز جهانی شک نام گذاری می کنم!

اینطوری، شاید  یک روز در سال به بعضی چیزها شک کنیم.

شک کنیم به  اتفاقات، روزمرگی ها، دوستی ها و دشمنی ها، به نیت ها و عمل ها؛ شک کنیم  به خودمان…

 شک کنیم به این که کجای زندگی خودمان، دیگران و اصلا کجای دنیا ایستاده ایم؟!

کاش همه ی شک ها را می شد با  استهلال و رصد با چشم غیر مسلح تبدیل به یقین کرد …

برای گوش کردن:

 سلام – حاج منصور ارضی

آن ها…

24 جولای 2011

 

 

 

 

در زندگی شما آن هایی است.

خود را با آن ها همراه کنید.

آن هایی که چون ابر می گذرند…

.

.

.

جهادی، بزرگترین آنِ زندگی من است…
جاده ی تمام نشدنی نهبندان...

فرزند حسین بن علی هست هنوز…

5 جولای 2011

من يك بار در يك صحبتى، صبر امام حسين (عليه السّلام) را تشريح كردم. صبرش فقط اين نبود كه بر تشنگى صبر كند، بر كشته شدن ياران صبر كند؛ اينها صبرِ آسان است.

صبرِ سخت‌تر اين است كه ديگران، افراد صاحب نفوذ، افراد آگاه، افراد محترم هى بگويند آقا نكنيد، اين كار غلط است، اين كار خطرناك است. هى ايجاد ترديد كنند. كى‌ها؟ افرادى مثل عبدالله جعفر، عبدالله زبير، عبدالله عباس؛ اين شخصيتهاى برجسته‌ى بزرگ آن روز دنيا، آقازاده‌هاى مهم اسلام، اينها هى بگويند نكن اين كار را. هر كه باشد، اگر چنانچه آن عزم و آن اراده و آن ثبات در او نباشد، با خودش فكر ميكند كه من ديگر تكليفى ندارم، اينها كه دارند اينجورى ميگويند، دنيا هم كه دارد آنجورى حركت ميكند، بگوئيم و بگذريم.

آن كه در مقابل اين اظهارات، در واقع وسوسه‌ها، ترديدافكنى‌ها، راه شرعى درست‌كردن‌ها بايستد و دلش نلرزد و قدم در اين راه بگذارد، او همان كسى است كه ميتواند اين تحول عظيم را به وجود بياورد…

 

نکته مهم: گوینده ی بیانات بالا کسی نیست جز سیّد علی حسینی خامنه ای (حفظه الله) – لینک

نکته ی جالب: این حرف ها یعنی زخم زبان خواص دردناکتر است  از زخم تیر بر مشک عباس بن علی (ع) …

نکته حاشیه ای: قابل توجه افراد صاحب نفوذ، آگاه، محترم و البته تردید افکن در فتنه های دیروز و امروز…

نکته ی انحرافی!: حسین (علیه السلام) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود. (دکتر شریعتی)

 

غار تنهایی

24 ژوئن 2011

ماکسیملیان قرن 21

وقتی که از نادانی و حقارت  مردم فیلادلفیا – که حالا نامش تهران است –  خسته  بشود؛

وقتی بخواهد از عرصه ی حکومت دقیانوس روزمرگی بگریزد؛

باید از زندان دلش فرار کند و بزند به کوه!

باید بیاید و دنبال کهفی بگردد و به آن پناه ببرد…

 

کهف الشهدا، حالا غار تنهایی شهروندان شهر زده ای شده

که به آن پناه بیاورند و از خواب طولانی غفلت بیدار شوند…

 

 

کهف الشهدا


دیشب اولین باری بود که قسمتم شد اما فکر کنم مشتری شدم!


اندر مصائب شب های امتحان…

12 ژوئن 2011

این شب ها  که مارکس و  دواس و گلدستون  از یک طرف و ملکم خان و شیخ فضل الله از آن طرف دیگر مجبورم می کنند تا صبح بیداری بکشم؛

مدام نوشته ای که زیر شیشه ی میزم گذاشته ام جلوی چشمم می آید و با خواندنش خجالت می کشم

دل نوشته ای است از یک دکترای فیزیک پلاسمای دانشگاه برکلی آمریکا:

ای خدا! من باید از نظر علم از همه برتر باشم

تا مبادا که دشمنان مرا از این راه طعنه زنند.

باید به آن سنگدلانی که علم را بهانه کرده اند و به دیگران فخر می فروشند،

ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد.

باید همه ی آن تیره دلان مغرور و متکبر را به زانو در آورم.

و آنگاه خود خاضع ترین و افتاده ترین مرد روی زمین باشم!

شهید دکتر مصطفی چمران

شهید دکتر مصطفی چمران

RSS