از دلبندان تا نهبندان…

هو الحی

از نهبندان تا تهران چقدر فاصله است؟

شاید تو بگویی 1370 کیلومتر راه. بگویی 16 ساعت با اتوبوس در جاده. بگویی دو هفته دور از خانواده. بگویی یک اردوی جهادی… اما برای من فاصله بیش از این هاست.

فاصله ای از نماز صبح جماعت اول وقت تا نماز لب طلایی کنار رختخواب!

فاصله از قول و قرار هر روزه با امام عصر (عج) تا خواب خوش بین الطلوعین…

از ورزش صبحگاهی و “ای ولی عصر و امام زمان” تا رخوت و تنبلی صبح تهرانراه ناتمام...

از خشت روی خشت گذاشتن برای مردم محروم و قربة الی الله تا دست روی دست گذاشتن و کار و درس  را پیچاندن!

از وعده های غذایی “چهار نفر یکی” که واسطه ی رفاقت می شد تا فست فودهای شبهه ناکی که بهانه ی پر کردن شکم می شود…

فاصله ای از خواب سبک عصرگاه تا ترافیک سنگین بزرگراه

از جمع شدن گِرد علما و بزرگترها تا پراکنده شدن در کوچه ها و خیابان ها

از جوّ معنوی سینه زنی ها تا هوای آلوده ی شهر

از زندگی تا روزمرگی

از یاد خدا تا غفلت

از بی عادتی تا عادت

– آری برادر

و چه تلخ است روایت غمبار عادت…

و چه قدر فاصله است از نهبندان تا تهران…

ـــــــــــپـِیـنوشـتـــــــــــــ:
دعای مشترک این بیست روزم همین بود: خدایا این آخرین سفرم نباشد…

برچسب ها: ,

9 پاسخ برای ”از دلبندان تا نهبندان…“

  1. امیرحسین می‌گه:

    ان شاءالله زن که گرفتی، مجبور نشی راضی ش کنی که سال اول بمونید کنار خونواده!
    ولش کن! ان شاءالله زن بگیری، بقیه ش رو هم خود خدا هرجور صلاحت بود برات ردیف می کنه!

  2. حسین میر می‌گه:

    عالی بود . خدا حفظت کنه حسین !

  3. سید‌علی می‌گه:

    آره (با امیرحسین بودم) – خدا قسمت همه کنه.
    ضمناً هنر اینه که فاصله رو «به تدریج» کم کنی، یعنی تهران رو بکشونی نزدیک نهبندان!
    پس میتونی دعات رو بکنی ان شاءالله همیشه تو سفر باشیم
    دعاست دیگه هر چی بیشتر بهتر
    از جیبب من و تو که نمیره !

  4. راغب می‌گه:

    خدایا این آخرین سفرم -با برادرم- نباشد…

  5. سلیم می‌گه:

    اینجا – تهران
    نگاهها صداها ساختمانها برجها همه و همه انسان را به یک چیز دچار کرده غ ف ل ت

    آنجا صدای تسبیح حیوانات محلی قبل از طلوع آفتاب ستاره های پر نور شامگاه آدمای پاک و بی ریا….

  6. مجید می‌گه:

    بهتر نیست بگیم فاصلمون تا اردوهای جهادی…؟
    هرچند برای من نهبندان اولین جهادی بود و به قول رفقای پیشکسوت محرومترین جایی که تا حالا رفته بودند ولی …
    اصلن آخر جمله ای ولی میخواست؟ نمیدونم…
    اما دوریم…

  7. علی محرابی می‌گه:

    هرچه دلهایمان برای نهبندان بیشتر تنگ میشود،فاصله ی ما خیلی خیلی خیلی نسبت به خیلی چیزهای دیگه کمتر میشه

  8. عخم می‌گه:

    بسم ذی السلام
    آهان پس شما به خاطر شبهه ناک بودنه که هیچ وقت ما رو بیرون غذا مهمون نمی کنی دیگه ؟

درج یک پاسخ