معلمانه-6

9 نوامبر 2012

همین طور که حرف می زنم،
نشانه می گیرم و گچ را از دور پرت می کنم که بیفتد داخل جا گچی
ضایع می شوم!

می خندد و می گوید: معلومه هنوز معلم خوبی نشدین!

هنوز یک گچ دیگر دستم مانده
برمی گردم و می روم سمتش ،
همین جور که نگاهش می کنم،
پشت به تخته
گچ را پرتاب می کنم…

دهانش باز مانده
توی دلم می گویم: حالا معلم خوبی شدم؟!

معلمانه-3

19 سپتامبر 2012

جلسه اول
پایم را که داخل کلاس می گذارم
به خیال خودش پته ام را می ریزد روی آب
فارغ التحصیل کجا هستم،چه رشته ای می خوانم، کجا و چی درس می دهم و …
چشمان متعجب و خیره ی بچه ها را رها می کند و به من زل می زند تا برق غافلگیری و استرس را در چشمانم ببیند.
لبخندی می زنم و بی تفاوت کلاس را شروع می کنم.

هر جلسه سعی می کند اطلاعات بیشتری به دست بیاورد. آدرس وبلاگ، دوره چندم مدرسه، دوستان و آشنایان، کتاب ها و فیلم های مورد علاقه…
با خودش فکر می کند به مدد اینترنت و وبلاگ و پروفایل خوب مرا شناخته…
یاد روزهایی می افتم که آرزو داشتیم بفهمیم نام کوچک معلممان چبست
یاد روزهایی که در به در دنبال هویت واقعی “سلمان عبداللهی” می گشتیم
یاد روزهای ارضای شهوت ما ایرانی ها… اطلاعاتی بازی
یاد روزهای پژو 405 مشکی شیشه دودی، قرارهای برج های نیمه ساخته و پارک کنار مهد کودک
یاد روزهایی که راز نهفته دنبال گوشی برای شنیدن می گشت
یاد روزهای سید، سید، حاجی… سلسله ی مسلسل
کجایی سید… کجایی سلمان…

معلمانه

21 جولای 2012

بازی روزگار...

هشت سال پیش

پشت کنکور ارشد مانده، مربی پرورشی مدرسه بود و معلم خلاقیت

و به من گفته بود: می بینمت که چند سال دیگه جای من نشستی! مربی پرورشی و معلم خلاقیت…

کجایی مهندس که ببینی بازی روزگار با آدم ها چه می کند…

RSS