بهار کی می رسد از راه…آه!

۹ آذر ۱۳۹۳

پاییز فصل غمگین باغبان است.

و رضوان من الله …

۱۲ تیر ۱۳۹۳

هو الرووف

همیشه از باران ها ی پاییزی خوشم می آمده… یکدفعه آسمان بالای سرت را ابر سیاه می گیرد و چنان سیلی از آسمان جاری می شود که اگر زیرش ایستاده باشی در عرض ۲ دقیقه می شوی آب خالص! البته اگر “زیر باران رفته باشی…” معمولا این باران ها خیلی هم طول نمی کشد و زود تمام می شود اما همه جا را آب می کشد و بعد بوی خاک نم کرده ای است که برایت می ماند و تو را یاد خاطرات روزهای بارانیت می اندازد…

باران که می آید...*

می گویند یکی از معناهای “رمضان” ، “باران پاییزی” است. بارانی که چنان گناهان ۱۱ ماهه ات را می شوید و می برد که تنها چیزی که باقی می ماند همان بوی خاکی است که از طینت اصلیت بلند شده و تو را… تو را یاد خلقت و خالقت می اندازد… “خَلَقتُه مِن طِین”… تو را یاد ماه رمضان های قبلی می اندازد و یاد ۱۱ ماهی که به انتظار این باران نشسته ای تا بیاید و دلت را بشوید؛ شاید که… شاید که این بار بتوانی این ” دل شسته شده” را تا ماه رمضان دیگر همین طوری صاف و تمیز تحویل خدا بدهی و بگویی: سلام خدا! آمده ام مهمانی …

*

حالا دوباره “رمضان” آمده است … و دوباره همان “باران”… می دانم که امسال هم باران می بارد. امسال هم شدید و پر قدرت. امسال هم همه چیز را می شوید و می برد… اما این وسط فقط یک “نکته فنی” کوچک باقی می ماند!:
باید ” زیر باران رفته باشی!”

چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید…

رمضان المبارک ۱۳۸۶ ه.ش

نیم کلاچ

۱ تیر ۱۳۹۳

این روزها  می توانم  در خیابان های شلوغ لایی نکشم و در خیابان های خلوت تخته گاز نروم!

این روزها  می توانم نجوا کنم: حالتی بین پچ پچ و حرف زدن معمولی که قبلا پیدایش نکرده بودم!

این روزها می توانم قدم هایم را کوتاه  و آرام بردارم.

این روزها می توانم گاهی آرام یک جا بنشینم!

این روزها فهمیده ام ترمز و کلاچ هم به درد ماشین زندگی می خورد…

ول+ی

۲۹ دی ۱۳۹۲

بازی کردن و گم شدن
زخم خوردن و دردکشیدن
دل بستن و دل کندن
ایستادن و هزینه کردن
دویدن و زمین خوردن و باز بلند شدن و دویدن
مبارزه کردن و شکست خوردن و باز مبارزه کردن

اما ول شدن نه!

آدمی که ولی داشته باشد ول نمی شود.

ناز تو را خواهم خرید…

۲۹ خرداد ۱۳۹۱

رفیق
ناز دارد.
باید خرید.
حرمت دارد.
باید نگه داشت.
عیب دارد.
باید پوشید. هدیه داد…

سنگ صبور غمهام…

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

رفیق، سنگ هم باشد به درد می خورد…

راه ناتمام…

۱۶ اسفند ۱۳۹۰

هو المحیی

۵ طرح فیلمنامه، شکوه ه ها و گلایه ها و …، از وسط به چند قسمت مساوی تقسیم شدن رضا، فریم به فریم شدن سید، قُر شدن سقف دُلُدل ، جر و بحث با حراست دانشگاه، کتاب چند جلدی “چگونه برای چند ثانیه فیلمبرداری از سردر دانشگاه تهران و ایستگاه مترو باید مجوز بگیریم(!)”، تدوین وسواسی، شات های دوباره ، درخواست آهنگ از خود شهدا!، پیچیده شدن کلاس های دانشگاه، دلتنگی خانواده ها و …

را نباید گفت. چون اگر برای خدا باشد گفتن ندارد و اگر برای غیر خدا ارزش گفتن…

اما حالا که رفیق نیمه راه شده ام و ناگهان عازم کربلا هستم، این حداقل تشکریست که باید به جا بیاورم ازسید مهدی، رضا و محمدحسن.

خدا کمکم کند که قدرشان را بدانم…

*

پ.ن: راه ناتمام را چند روز دیگر در لبیک ببینید.

با کاروان نیزه به همراه می روم

در منزل نخست تو از حال می روم

حلال کنید…

بدیهیات- ۲

۲۱ آبان ۱۳۹۰

آدم باید تاریخ زندگیش را خودش بنویسد

بدیهیات

۱۴ مرداد ۱۳۹۰

بعضی رفیق ها فقط به درد رفاقت می خورند. (نه بیشتر!)

 

ایده تا عمل

۱۸ تیر ۱۳۹۰

حکایت، حکایتِ پیرمردهایی است که با دست های تکیه داده بر عصا، چشم دوخته اند به جوانک مقابلشان و حسرت آرزوهای بر باد رفته ی شان را بازگو می کنند:

اگر اون کاری رو که می خواستم انجام بدم، انجام می دادم…

اگر اون ایده ی که داشتمو اجرا می کردم…

اگر دنبال اون کار رفته بودم…

اگر… اگر …

حکایت، حکایتِ فکرهای به اجرا درنیامده است.

حکایتِ فاصله ی ایده تا عمل.

 

این روزها، خدا را شکر می کنم به خاطر رفقای پرانرژی و خلاقی که منتظر تبدیل ایده ها به عملند.

حتی اگر فاصله ی ایده ها تا اجرایمان زیاد باشد، خوشحالیم که حکایت پیری مان حکایت «اگر … اگر …» نخواهد بود. اگر خدا بخواهد.

نسخه ی اولیه ی تیزر ششمین جشنواره شعر موسم گل را اینجا ببینید.

این هم عکسی از حاشیه ی ساخت تیزر و کاملن بدون شرح(!) :

RSS