با تشکر از (۱)

۱ دی ۱۳۹۳
محسن و امین که یک هفته قبل از اربعین گذرنامه‌ی گم شده‌ام را پیدا کردند
محسن رضوانی که برایم خواند «گرچه وصالش نه به کوشش دهند/ هر قدر ای دل که توانی بکوش»
رضا که در ناامیدی به رفتن امیدوارم کرد و مارا همسفرش کرد.
موسسه پروازیاب که دقیقه‌ی نود، بلیت خداتومانی برایمان پیدا کرد.
سازمان نظام وظیفه، اداره گذرنامه که بی خیال تشریفات تشرف شدند
آقای مدیر که اجازه  مرخصی سفر را صادر کرد
آقای معلم راهنما که بار غیبت معلمش را به دوش کشید
سرهنگ زارع و پلیس مهاجرت فرودگاه که مشکل سربازیم را هم بی خیال شدند
اپلیکیشن جاذبه حسینی که  همراه کاربردی خوبی بود
موکب حدود ستون ۷۴۵ که ساعت سه و نیم صبح به ما جا داد
موکب ستون ۱۰۴۲ که صاحبش جنگ زده ی جنگ با داعش بود و دستشویی اش آب گرم داشت!
موکب امام رضا (علیه السلام) که بنرها و پوسترها و کارهای فرهنگیش با بودجه ی میلیاردی دولتی کل راه را پر کرده بود.
پدر که از ستون ۱۱۱۴ مدیر کاروان ما شد.
آقای رجایی که موکبی نزدیک حرم اباعبدالله علیه السلام برایمان پیدا کرد.
آن مرد اصفهانی که اجازه داد چند دقیقه ای جای خوابش در بین الحرمین را بگیریم و سرپایی زیارت بخوانیم
تریلی، سطوطه ها و ماشین‌های شخصی که ما را از کربلا به نجف برگرداندند.
ابومحسن روزنامه نگار لیسانسه‌ی تحلیل سیاسی که با وجود مشکلات مالی پذیرای زوار شده بود و با تلفیق سه زبان فارسی و عربی و انگلیسی میزبان ما در نجف شده بود.
راننده تاکسی که ما را با بیست هزار دینار (شصت هزار تومان) از حرم به فرودگاه رساند
کارگر فرودگاه که عاشق امام خمینی و حضرت آقا بود و عکس روی کوله‌مان را به یادگار گرفت
ماموران تفتیش که ادای بازرسی و گشتن در می آوردند!
سربازان داخلی و خارجی امام زمان (عج) که محسوس و نامحسوس به تامین امنیت زوار کمک کردند

 

و با تشکر از

همه‌ی آن‌ها که بی چشمداشت به ما جا دادند، راهنمایی و پذیراییمان کردند، پول تاکسی‌مان را حساب کردند، تحویلمان گرفتند و با محبت بی دریغشان شرمنده‌مان کردند

و همه ی آن هایی که هل‌مان دادند، تنه زدند، له‌مان کردند،فشار آوردند و توی صف زدند، پول سرگردنه گرفتند و ….

 

آدم به آرزو زنده اس…

۳۰ دی ۱۳۹۲

 معلمِ شهید

معلم شهید

به گمانم فقط کمی کمرم…

۲۲ فروردین ۱۳۹۲

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم

زن همسایه بر زمین افتاد

سیب ها روی خاک غلطیدند

چادرش در میان گرد وغبار

قبلا این صحنه را…نمی دانم

در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید،حس کردم

کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه

پسر کوچکش رسید از راه

گفت:آرام باش! چیزی نیست

به گمانم فقط کمی کمرم…

دست من را بگیر،گریه نکن

مرد گریه نمی کند پسرم

چادرش را تکاند، با سختی

یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما

ناله هایش فقط تماشا شد

***

صبح فردا به مادرم گفتم

گوش کن ! این صدای روضهء کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم

در ودیوار خانه ای مشکی است

***

با خودم فکر می کنم حالا

کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه،مادر،دوشنبه،در،کوچه

راستی! فاطمیه نزدیک است…

حمیدرضا برقعی

Pause

۲۸ شهریور ۱۳۹۱

“زندگی دکمه ی بازگشت ندارد”
اما دکمه ی توقف چرا…

دلگان- بلوچستان- شهریور ۹۱

عکاس: محمد شهرتی

جانم نقی (ع)

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱

هو الهادی

 

یک روز با بمب و انفجار
روز دیگر با هرزنویسی و تمسخر
و حالا با صدای نکره ی حرام زاده ای
نمی دانم مظلومیت امام هادی(ع)، پررویی آنها و بی غیرتی ما تا کی ادامه دارد…

ـپـ.ـنـ : تازه من آهنگ جفنگشو گوش ندادم. فقط متن جفنگیاتشو خوندم و کاور آهنگو دیدم که ای کاش نمی دیدم! ای کاش نمی خوندم! شما هم نبینید و نخونید و گوش نکنید!
 

یا ابالحسن الثالث

۲۶ فروردین ۱۳۹۱

هو الهادی

 

هرسه “علی” نام و “ابوالحسن” کنیه

و
هر سه مظلوم و غریب…

یکی اول مظلوم عالم و غریب کوفه

یکی غریب الغربا و معین الضعفا

و یکی

مظلومِ از اهانت و تمسخر و تخریب و …

غریب در میان غفلت من و تو از یاد و نامش…

 

جانم فدای ابوالحسن ثالث، علی بن محمد الهادی علیه السلام

 

از دلبندان تا نهبندان…

۱۳ فروردین ۱۳۹۱

هو الحی

از نهبندان تا تهران چقدر فاصله است؟

شاید تو بگویی ۱۳۷۰ کیلومتر راه. بگویی ۱۶ ساعت با اتوبوس در جاده. بگویی دو هفته دور از خانواده. بگویی یک اردوی جهادی… اما برای من فاصله بیش از این هاست.

فاصله ای از نماز صبح جماعت اول وقت تا نماز لب طلایی کنار رختخواب!

فاصله از قول و قرار هر روزه با امام عصر (عج) تا خواب خوش بین الطلوعین…

از ورزش صبحگاهی و “ای ولی عصر و امام زمان” تا رخوت و تنبلی صبح تهرانراه ناتمام...

از خشت روی خشت گذاشتن برای مردم محروم و قربه الی الله تا دست روی دست گذاشتن و کار و درس  را پیچاندن!

از وعده های غذایی “چهار نفر یکی” که واسطه ی رفاقت می شد تا فست فودهای شبهه ناکی که بهانه ی پر کردن شکم می شود…

فاصله ای از خواب سبک عصرگاه تا ترافیک سنگین بزرگراه

از جمع شدن گِرد علما و بزرگترها تا پراکنده شدن در کوچه ها و خیابان ها

از جوّ معنوی سینه زنی ها تا هوای آلوده ی شهر

از زندگی تا روزمرگی

از یاد خدا تا غفلت

از بی عادتی تا عادت

– آری برادر

و چه تلخ است روایت غمبار عادت…

و چه قدر فاصله است از نهبندان تا تهران…

ـــــــــــپـِیـنوشـتـــــــــــــ:
دعای مشترک این بیست روزم همین بود: خدایا این آخرین سفرم نباشد…

صفایی ندارد ارسطو شدن

۲۲ دی ۱۳۹۰

حالم از دیروز یک جوری شده!

نگاهم به دفتر و کتاب و قلم فرق کرده.

درس و دانشگاه را جور دیگری می بینم.

نور شهادت احمدی روشن

راه را برایم “روشن” تر کرده است…

شهید مصطفی احمدی روشن

طبل عزا را بنواز ای فلک

۴ آذر ۱۳۹۰

باد ها
نوحه خوان
بید ها
دسته ی زنجیر زن
لاله ها
سینه زنان حرم باغچه
باد ها
در جنون
بید ها
در جنون
بید ها
واژگون
لاله ها
غرق خون
خیمه ی خورشید سوخت
برگ ها
گریه کنان ریختند
آسمان
کرده به تن پیرهن تعزیه
طبل عزا را بنواز ای فلک …

                                         مرحوم عمران صلاحی

جانم به قربان عرفه!

۱۵ آبان ۱۳۹۰

غم باد که می گیرم،
همیشه بین مناجات و روضه مردّدم؛
جانم به قربان عرفه
که هم مناجات است و هم روضه.

RSS