Pause

۲۸ شهریور ۱۳۹۱

“زندگی دکمه ی بازگشت ندارد”
اما دکمه ی توقف چرا…

دلگان- بلوچستان- شهریور ۹۱

عکاس: محمد شهرتی

از دلبندان تا نهبندان…

۱۳ فروردین ۱۳۹۱

هو الحی

از نهبندان تا تهران چقدر فاصله است؟

شاید تو بگویی ۱۳۷۰ کیلومتر راه. بگویی ۱۶ ساعت با اتوبوس در جاده. بگویی دو هفته دور از خانواده. بگویی یک اردوی جهادی… اما برای من فاصله بیش از این هاست.

فاصله ای از نماز صبح جماعت اول وقت تا نماز لب طلایی کنار رختخواب!

فاصله از قول و قرار هر روزه با امام عصر (عج) تا خواب خوش بین الطلوعین…

از ورزش صبحگاهی و “ای ولی عصر و امام زمان” تا رخوت و تنبلی صبح تهرانراه ناتمام...

از خشت روی خشت گذاشتن برای مردم محروم و قربه الی الله تا دست روی دست گذاشتن و کار و درس  را پیچاندن!

از وعده های غذایی “چهار نفر یکی” که واسطه ی رفاقت می شد تا فست فودهای شبهه ناکی که بهانه ی پر کردن شکم می شود…

فاصله ای از خواب سبک عصرگاه تا ترافیک سنگین بزرگراه

از جمع شدن گِرد علما و بزرگترها تا پراکنده شدن در کوچه ها و خیابان ها

از جوّ معنوی سینه زنی ها تا هوای آلوده ی شهر

از زندگی تا روزمرگی

از یاد خدا تا غفلت

از بی عادتی تا عادت

– آری برادر

و چه تلخ است روایت غمبار عادت…

و چه قدر فاصله است از نهبندان تا تهران…

ـــــــــــپـِیـنوشـتـــــــــــــ:
دعای مشترک این بیست روزم همین بود: خدایا این آخرین سفرم نباشد…

صفایی ندارد ارسطو شدن

۲۲ دی ۱۳۹۰

حالم از دیروز یک جوری شده!

نگاهم به دفتر و کتاب و قلم فرق کرده.

درس و دانشگاه را جور دیگری می بینم.

نور شهادت احمدی روشن

راه را برایم “روشن” تر کرده است…

شهید مصطفی احمدی روشن

تهران، شهر ارواح

۲۸ شهریور ۱۳۹۰

                          هو الحلیم

نقطه ی مقابل عشق، نفرت نیست؛ بی اعتنایی ست

نمی دانم این حرف را چه کسی و برای چه زده. هر چه که باشد، حرفش مناسب حال و هوای این روزهاست…

ً

هر بار که از جهادی، جنوب، مشهد – یا اصلن هر جا! – به تهران برمی گشتم؛

همین که قدم به خیابان های شهر می گذاشتم و هوای آلوده اش را نفس می کشیدم؛

حالم از تهران – شهر اخلاق –  به هم می خورد.

تا چند روز و چند هفته از خیابان ها، برج ها و آسمان خراش ها، از ترافیک ماشین ها، از موش ها و گربه ها و سگ ها، از  ویترین مغازه ها -و از همه مهم تر-  از  آدم های پایتخت متنفّر بودم.

ً

این بار اما، تهران برایم شبیه شهر ارواح شده.  همه چیز تهران در هاله ای از بی اهمیتی فرو رفته. نه روسری های روی شانه ها، نه تیتر روزنامه ها، نه موش و گربه ها، نه ویترین مغازه ها و نه آدم های شهر… هیچ کدام توجهم را جلب نمی کند.

دلم تنگ جاده های بی انتهای نهبندان است…

ً

جاده های بی انتهای نهبندان

آن ها…

۲ مرداد ۱۳۹۰

 

 

 

 

در زندگی شما آن هایی است.

خود را با آن ها همراه کنید.

آن هایی که چون ابر می گذرند…

.

.

.

جهادی، بزرگترین آنِ زندگی من است…
جاده ی تمام نشدنی نهبندان...

RSS