ناز تو را خواهم خرید…

۲۹ خرداد ۱۳۹۱

رفیق
ناز دارد.
باید خرید.
حرمت دارد.
باید نگه داشت.
عیب دارد.
باید پوشید. هدیه داد…

سنگ صبور غمهام…

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

رفیق، سنگ هم باشد به درد می خورد…

راه ناتمام…

۱۶ اسفند ۱۳۹۰

هو المحیی

۵ طرح فیلمنامه، شکوه ه ها و گلایه ها و …، از وسط به چند قسمت مساوی تقسیم شدن رضا، فریم به فریم شدن سید، قُر شدن سقف دُلُدل ، جر و بحث با حراست دانشگاه، کتاب چند جلدی “چگونه برای چند ثانیه فیلمبرداری از سردر دانشگاه تهران و ایستگاه مترو باید مجوز بگیریم(!)”، تدوین وسواسی، شات های دوباره ، درخواست آهنگ از خود شهدا!، پیچیده شدن کلاس های دانشگاه، دلتنگی خانواده ها و …

را نباید گفت. چون اگر برای خدا باشد گفتن ندارد و اگر برای غیر خدا ارزش گفتن…

اما حالا که رفیق نیمه راه شده ام و ناگهان عازم کربلا هستم، این حداقل تشکریست که باید به جا بیاورم ازسید مهدی، رضا و محمدحسن.

خدا کمکم کند که قدرشان را بدانم…

*

پ.ن: راه ناتمام را چند روز دیگر در لبیک ببینید.

با کاروان نیزه به همراه می روم

در منزل نخست تو از حال می روم

حلال کنید…

راه های دیگری برای رفتن…

۳۰ بهمن ۱۳۹۰

به نام خدای مهربانی

 

۱-

نیم ساعت زودتر از سر کنکور  بلند می شوم و می دانم که یا دو رقمی ام یا شماره موبایل!

۲-

هر وقت حرف جدی و عمیقی داشته ام اول با علی درمیان گذاشته ام. این بار هم علی را کناری می کشم و می گویم: “همه ی آدم های بزرگ تا هیجده سالگیشون یک کار بزرگ کردن… دکتر حسابی، سهراب سپهری، علامه حلی، همین دکتر حداد خودمون! … اون وقت ما هیجده سالمون شد و هیچ کاری نکردیم! ” می نشینیم و با هم دغدغه ها و اولویت های زندگیمان را فهرست می کنیم و اسمش را می گذاریم “مانیفست”. مانیفست قرار است نشانمان بدهد کارهای بزرگی که باید در زندگیمان بکنیم چیست…

۳-

نیم ساعت زودتر از سر کنکور بلند می شوم و مطمئنم که شماره موبایلم!

۴-

مدت هاست دنبال فرصتی هستم تا علی را دوباره کناری بکشم و بگویم: ” می بینی! ۲۲ سالمون شد و بازم هیچ غلطی نکردیم!”

اما علی سرش شلوغ است. رفته دنبال اولویت های مانیفستش و حالا برای خودش معلم راهنما شده.

می روم سراغ مانیفست خودم…همان اولویت ها و دغدغه های امروزم  است. اما چهار سال گذشته و من قدمی برنداشته ام…

هنوز هم بزرگترین افتخار زندگیم رتبه ی دورقمی کنکور چهار سال پیش است! هنوز هم ققنوسی هستم که در آتش خودش می سوزد. هنوز هم عاشق تنهایی و سرگشته ی شیدایی ام. تو هرچه می خواهی بگو!

۵-

کاش می شد یک جوری این چهار سال را از زندگیم shift+delete می کردم.

آن وقت شاید راه های دیگری را برای رفتن، دوست های دیگری را برای رفاقت، چیزهای دیگری را برای شنیدن و تصاویر دیگری را برای دیدن انتخاب می کردم…

۶-

این روزها  دست به یک خانه تکانی اساسی زده ام.

می خواهم راه های دیگری را برای رفتن، دوست های دیگری را برای رفاقت ….

 

بدیهیات

۱۴ مرداد ۱۳۹۰

بعضی رفیق ها فقط به درد رفاقت می خورند. (نه بیشتر!)

 

ایده تا عمل

۱۸ تیر ۱۳۹۰

حکایت، حکایتِ پیرمردهایی است که با دست های تکیه داده بر عصا، چشم دوخته اند به جوانک مقابلشان و حسرت آرزوهای بر باد رفته ی شان را بازگو می کنند:

اگر اون کاری رو که می خواستم انجام بدم، انجام می دادم…

اگر اون ایده ی که داشتمو اجرا می کردم…

اگر دنبال اون کار رفته بودم…

اگر… اگر …

حکایت، حکایتِ فکرهای به اجرا درنیامده است.

حکایتِ فاصله ی ایده تا عمل.

 

این روزها، خدا را شکر می کنم به خاطر رفقای پرانرژی و خلاقی که منتظر تبدیل ایده ها به عملند.

حتی اگر فاصله ی ایده ها تا اجرایمان زیاد باشد، خوشحالیم که حکایت پیری مان حکایت «اگر … اگر …» نخواهد بود. اگر خدا بخواهد.

نسخه ی اولیه ی تیزر ششمین جشنواره شعر موسم گل را اینجا ببینید.

این هم عکسی از حاشیه ی ساخت تیزر و کاملن بدون شرح(!) :

RSS