آینه های روبرو – ۲

۲۰ مهر ۱۳۹۴

یه بار واسه یه بنده خدایی «الگـــو» شدم

کلا زندگیش با خاک یکسان شد . . .

از اون به بعد تصمیم گرفتم

همون «درس عبرت» بمونم 😐

آینه های روبرو

۱۹ مهر ۱۳۹۴

نشسته روبه‌رویم. آمده سری بزند و حالی بپرسد.IMG_20131209_224744

با  همان غرور در نگاه، همان اعتمادبه‌نفس کاذب

با همان هیجان «اور ایموشنال» در حرف زدن

با همان جسارت راه رفتن روی شمشیر باریک‌ترازمو

همان بی‌پروایی در رفت‌وآمد روی خطوط قرمز

با همان علاقه‌مندی‌های عجیب‌وغریب

همان سطح زیاد و عمق کم …

انگار در این چندسال تمام سعی‌اش را کرده  هر چه از من دیده را الگوبرداری کند؛ اما یک جای کار می‌لنگد.

باید یک‌جوری به او بفهمانم که  آنچه دیده همه ی من نیست! باید برایش توضیح دهم که اگر لطف بی‌نهایت خدا شامل حالم نمی‌شد و  خانواده و لقمه و دوست و استادم آنچه باید نبود، در گرداب ابتلائات غرق‌شده بودم…

قبل از این‌که شروع کنم خداحافظی می‌کند و می‌رود.

هیچ کاری از دستم بر‌نمی‌آید جز این‌که برای خودم و خودش استغفارکنم.


و چنین گفته‌بود که: «دانش آموزان ما چیزی می‌شوند که هستیم. نه آنچه که می‌خواهیم»

تا بجوشد آبت از بالا و پس!

۲۳ فروردین ۱۳۹۴

آموخته ام که بخش مهمی از تعلیم و تربیت، توزیع عطش است؛

نه آب.

آب دادن به متربی باعث می شود

وی از تلاش بیشتر سیراب شود

و در بیابان بلا به چکه آبی قناعت کند

تا اینکه عجب و غرور، او را از تشنگی هلاک سازد.

shepherd

کاش زودتر آموخته بودم…

نسل چهارم انقلاب اسلامی

۵ بهمن ۱۳۹۳

ما بچه های نسل دقیقه ی نود و وقت اضافی
ما بچه های نسل شلختگی فکری فرهنگی!
ما بچه های نسل دانستن و خواستن و توانستن و حال نداشتن!
ما بچه های نسل سرعت زیاد و دقت کم
ما بچه های نسل تدبیر و امید…

+

و ما علینا الا البلاغ

۲۲ دی ۱۳۹۳

دو ساعت با هم بحث می کنیم تا قانعش کنم راهی که انتخاب کرده به ترکستان است.
وقت خداحافظی برمی‌گردد و می‌گوید:
می‌دانم که انتخابم باعث می شود در زندگیم ضرر کنم. اما ضررش را پذیرفته ام.

….

کارآگاه

۱۴ دی ۱۳۹۳

امتحان دارند.
یکی توی جیب کاپشنش، یکی داخل جورابش یکی هم برگه تقلب را گذاشته زیرش!
منتظر فرصتند تا حواسم پرت شود
من هم منتظرم تا حین ارتکاب جرم مچشان را بگیرم.
امتحان که تمام می شود نه من چیزی گیرم آمده، نه آنها

***

دوباره امتحان و دوباره تقلب
این بار بهشان فهماندم که حواسم هست و چندبار تذکر دادم سرشان روی برگه خودشان باشد
.
آخرش هم کار خودشان را کردند
.
به مسئولین آزمون گزارش کردم. نمی‌خواستم جلوی من و دیگران تحقیر شوند
.
تا چند روز غصه می خوردم که چرا نتوانستم جلوی تقلبشان را بگیرم
.
که چرا نشد به جای مچ گیری، دست گیری کنم
.

 

+

عصر تاریکی

۱۶ آذر ۱۳۹۳

آه از وقتی اسلام شناسنامه ای دانش آموزان با علم پوزیتیو در تناقض قرار بگیرد
و معلم سکولار توصیه کند حساب دین و علم را از هم جدا کنید!

معلمانه-۹

۱۵ آذر ۱۳۹۳

در تمام مدت کلاس، خیره به یک گوشه می ماند و حرف نمی زند. هر چه قدر تلاش می کنم او را وارد فرایند کلاس کنم نمی توانم. بعد از کلاس از معلم راهنمایش می پرسم مشکلی دارد؟
می گوید: خانواده ی دیپلماتیک و بسیار متدینی دارد که سال ها خارج از کشور زندگی کرده اند. پسر که در غرب با فساد و بی اخلاقی غربی ها مشکل داشته و ناراحتش می کرده وقتی به ایران برمی گردد و وضعیت خیابان های تهران و مسائل اخلاقی مملکت را می بیند قاطی می کند. او که نتوانسته تناقض واقعیت جمهوری اسلامی را با ایده آل ذهنیش حل کند به هم ریخته و حالا به خاطر بدحجابی و فساد و دعواهای سیاسی قرص اعصاب می‌خورد!

کی نوبت قرص خوردن من می شود؟

بهار کی می رسد از راه…آه!

۹ آذر ۱۳۹۳

پاییز فصل غمگین باغبان است.

معلمانه-متاهلانه

۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۳

معلم باید متاهل باشد!!!

RSS